از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ِ ساده میان تهی:
عین و شین و قاف
من ،
چیز دیگری سرم نمی شود
راستی !
من سرم نمی شود ولی
دلم که می شود !
از : قیصر امین پور
نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستتر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مُردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نَبَرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
از : قیصر امین پور
به نام ارباب ابرقدرت خود ، این بیانیه را آغاز می کنیم .
پیش از هر چیز ، صادقانه اعتراف می کنیم که ما یک کشور مستعمره هستیم .
کشور ما از خود هیچ استقلالی ندارد .
ما کاملاً وابسته هستیم . ما خودکفا نیستیم .
ما وابسته به ابرقدرت شرق و غرب هستیم .
ما حتی در نفس کشیدن خود هم به کمک این ابرقدرت نیازمندیم.
ما همه بنده و بردۀ این ارباب هستیم . و روز به روز در پی گسترش و تحکیم این وابستگی پیش می رویم .
ما با این ابرقدرت ، علاوه بر روابط ظاهری ، روابط پنهانی هم داریم .
ما قاطعانه اعلام می کنیم که همچنان خواستار ادامۀ ارتباط با این ابرقدرت هستیم :
ابرقدرتی که ارباب شرق و غرب است ؛ ابرقدرت جبّار و قهّار . ابرقدرت مقتدر و متکبر.
ما تحت الحمایه و دست نشاندۀ او هستیم .
او سلطه گر است و ما تحت سلطه ؛ او نه تنها بر ما ، که بر همۀ جهان حاکمیت مطلق دارد .
ما می خواهیم که واردات ما از مرزهای او هر چه بیشتر و بیشتر شود ؛ ما بدون این واردات ، قادر به ادامۀ حیات نیستیم .
آری ما یک کشور تحت سلطه هستیم . کشور ما در زیر سلطۀ «استعماری» خورشید ، نفس می کشد .
کشور ما محاصره است ؛ اما نه با سیمهای خاردار ؛ سیمهای گلدار پیچک و نیلوفر ، آن را محاصره کرده است .
ما در محاصرۀ پیچکی به نام «عشقه» اسیر هستیم .
...
ما هم مثل شما به برتری نژادی اعتقاد داریم ؛ با این تفاوت کوچک که ما نه نژاد ژرمن و آریا را برتر می دانیم و نه نژاد یهود و غیر یهود را !
تنها نژاد برتر ، نزد ارباب ما ، نژادی است به نام نژاد پارسا !
ما حتی سلمان پارسی خودمان را هم نه به خاطر «سلمان پارسی» بودن ؛ بلکه به دلیل «سلمان پارسا» بودن می ستاییم .
...
شما برای رعایت بهداشت و سلامت مردم جهان ، شبانه روز در تلاشید .
حتی هم اکنون نیز پزشکان شما در تلاشند تا دلیل شیوع بیماری خطرناکی را که اخیراً رایج شده است بیابند ؛ بیماریی که به صورت اپیدمی در آمده است . بیماری ِ بیداری !
و به همین دلیل ، بیماران مبتلا به بیداری را در «قرنطینه» نگه می دارند و «آزمایشهای» توان فرسایی را بر روی آنها انجام می دهند ؛ تا علت این بیماری مسری را کشف کنند ! بیماریی که بدون تماس بیماران با یکدیگر ، سرایت می کند ؛ بیماریی که از طریق امواج صوتی انتقال می یابد ؛ و نیز از طریق حروف سربی منتشر می شود !
...

شما آنچنان به «دموکراسی» عشق می ورزید که برای حفظ و برقراری آن ، به انواع «دیکتاتوریها» متوسل می شوید .زهی خیرخواهی شما و ناسپاسی ما !
...
آری ما اعتراف می کنیم که دین از سیاست جداست .
اما دین ما از سیاست شما !
و با شما همصدا می شویم که هدف نهایی از بعثت پیامبران ، و علت غایی ارسال رسل ، تنها پر کردن برنامۀ روزهای «یکشنبه» بوده است و بس !
...
شما با مردم خود بسیار رو راست و صادقانه برخورد می کنید . مثلاً همین چند وقت پیش که در تدارک به راه انداختن یک «بالماسکه» بزرگ بودید ، پس از آزمایش انواع ماسکهای عجیب و غریب و وحشتناک و خنده آور ، به این نتیجه رسیدید که بهتر است ، این بار برای بالماسکه از هیچ ماسکی استفاده نکنید ؛ بلکه با همان چهرۀ واقعی خود در بالماسکه شرکت کنید . زیرا هم نوعی نو آوری است ؛ و هم به اندازۀ کافی وحشتناک و خنده دار است .
ما در این بیانیه به صورت بسیار واقعبینانه ، به همۀ اتهاماتی که شما به ما نسبت می دهید ، اعتراف کرده ایم . و می دانیم که شما ، علی رغم این اعترافات ، ما را به خاطر ارتکاب این جرائم سنگین محکوم می کنید .
زیرا شما همیشه طبق قانون عمل می کنید .
و جنگل نیز یک قانون بیشتر ندارد .
و در «نظام طبیعت» ، ضعیف پامال است .
و ما هم بر خلاف قانون جنگل و نظام طبیعت عمل کرده ایم !
مهر - 63
از : زنده یاد قیصر امین پور ، طوفان در پرانتز ، ( چاپ اول : تهران ، انتشارات برگ ، بهار 1365 ) ، صفحات 64 تا 74 .
پ . ن : هشتم آبان ، سالروز پرواز قیصر است . در سومین سالگشت درگذشت او ، با فاتحه ای میهمانش کنیم ...
شعری از قیصر :

اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد
آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد
*
آفتابی بود ، ابری شد ، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار ِ برگ زرد شد
*
صاف بود و ساده و شفاف ، عین ِ آینه
آه ، این آیینه کی غرق غبار و گَرد شد ؟
*
هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ، شد
*
هر چه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است ، عین ِ دَرد شد
*
درد اگر مَرد است ، با دل راست رویارو شود
پس چرا از پُشت ِ سر خنجر زد و نامرد شد ؟
*
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
*
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فَرد شد *
*
بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر
عین مجنون ، از پی ِ لیلی بیابانگرد شد
*
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن ِ پُر مِهر ِ مادر طَرد شد
* پس از هبوط از بهشت آسمانی ، آدمی به صحرای سرزمین هند فرود آمد و حوا به جدّه ، و آدم به جست و جوی وی رفت . ( ترجمه تاریخ طبری ، صفحات ٧٢ و ٧٣)
پانوشت : مدتی نیستم ؛ ظاهراً نباید خیلی طول بکشد . با این حال در این ایام و ماههای عزیز ، از دوستان خوبم می خواهم مرا هم در دعاهای خودشان جایی دهند.
پیش نوشت : ساعت یک بعد از ظهر بود که گزارش مراسم سالگرد قیصر را نوشته بودم و داشتم با سرعت به طرف ایرنا می رفتم . یک جای کار اشکال داشت . به "مریم رزاقی" زنگ زدم تا عین بیتی که قیصر در شعر او اصلاح کرده بود بپرسم ، اما پیش از همه خبر درگذشت بانوی بزرگ فرهنگ و ادب معاصر ایران و اسلام دکتر طاهره صفار زاده را داد و من دیگر چیزی نمی شنیدم .
برای دکتر صفار زاده ان شاء الله چیزی می نویسم اما علی الحساب گزارش مرا از مراسم سالگرد قیصر بخوانید :
- نیم ساعت زودتر از شروع برنامه به محل خانه شاعران رسیده ایم ، اما جایی برای نشستن نیست . تمام اطاق ها و راهروها را صندلی چیده اند اما دریغ از یک جای خالی!
- تلویزیون های مدار بسته ،اطاقها و راهروها را پوشش داده تا امکان استفاده از برنامه برای همه وجود داشته باشد.
- همراهان همیشگی قیصر زودتر از همه آمده اند و برخی برای بهتر برگزار شدن برنامه در تکاپو هستند: محمد رضا عبدالملکیان، ساعد باقری، وحید امیری، بیوک ملکی، سهیل محمودی، فاطمه راکعی،افشین علا، دکتر موسوی گرمارودی، مشفق کاشانی و از جدیدتر ها فاطمه سالاروند و انسیه موسویان .
- صدای شعرخوانی قیصر که از بلند گوها پخش می شود، با صدای گنجشکهای لای شاخ و برگهای درختان پاییزی حیاط خانه شاعران ، در هم ادغام می شود و چند نفر آرام اشک می ریزند : سراپا اگر زرد و پژمرده ایم/ ولی دل به پاییز نسپرده ایم/ چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات تَرَک خورده ایم...
- از پله ها که بالا می آیی ، میزی و کتابهای جدید و قدیم قیصر؛ "دستور زبان عشق" که سال گذشته به چاپ دوم رسیده بود مُهر چاپ هفتم خورده است.
- دو کتاب جدید یکی از کهن سروده های قیصر ودیگری از اشعار شاعران درباره قیصر(ناگهان او را به نام کوچکش خواندند...) عرضه شده است و دو سی دی که یکی از شعرخوانی های او و دیگری 12 جلسه کلاس درس او در دانشگاه تهران.
- راحیل زرنگی کرده و جایی را در راهروی سمت چپ برایم پیدا کرده است. می نشینم. کناردستم اطاقکی است که در آن پیراهن و کت خاکستری قیصر را آویزان کرده اند با کیفی که همیشه همراهش بود. روزنامه هایی که از قیصر نوشته اند ، یک کتاب درباره او که به عربی ترجمه شده است :"ثلاثاء الفواصل الحارقه". عکس هایی از او که حالا قاب شده اند و شمع هایی که دخترکی کوچک روی میز آنها را روشن می کند.
- "وحید امیری" با صدایی حزن آلود ، شعری از قیصر می خواند و سپس برنامه را با تلاوت آیاتی از کتاب خدا آغاز می کند. با قرآن خواندنِ امیری ، سکوت همه جا را فرا می گیرد.
- مجری برنامه سهیل محمودی است که شعری را برای قیصر می خواند : داغ تورا چو شمع، به شبهای بی فروغ/ روشن نگاه داشته و با آن گریسته ام. سپس از شاگردان و همراهان و دوستان قیصر که نامشان را می خواند می خواهد که بیایند و فقط دو دقیقه درباره او سخن بگویند.
- "راضیه بهرامی" که ظاهرا فیلمبردار برنامه های قیصر بوده می گوید: من فقط می توانم بگویم که دلم برای قیصر تنگ می شود . بقیه حرف هایش در های و هوی کسانی که آمده اند و جایی برای نشستن ندارند گم می شود. بعد از مراسم ، همسرم حرفهای او را برایم نقل می کند :من مسئول اجرایی نشریه ای بودم که با مدیریت قیصر منتشر می شد ، یکی از روزهایی که حال خوشی نداشت به او گفتم مطالب نشریه کامل شده است ، اجازه می دهید آن را منتشر کنیم ؟ گفت : باید خودم آن را ببینم . گفتم : با این حالتان ؟ بگذارید آن را برای شما بیاوریم . و او قبول نکرد. محل نشریه در طبقه چهارم ساختمانی بود که آسانسور نداشت . درست نیم ساعت تمام طول کشید تا او پله ها را نفس نفس زنان بالا آمد و با حساسیت و دقت ، نشریه را خواند و اجازه انتشار داد. حالا که به یاد آن روز می افتم با خود می گویم اگر هر کدام ما به اندازه قیصر در کارهایمان دقت و حساسیت داشتیم ، شاید بسیاری از حرفهایی که در این یک سال زدیم نمی زدیم و شعرهایی که در این یک سال سرودیم منتشر نمی کردیم !
- "افشین علا " می گوید: درزندگی دو کس را بیش از همه دوست داشته ام ، مادرم را و قیصر. مادرم مرا به زندگی آورد و قیصر به من زندگی کردن را آموخت بیش از آنکه سرودن را به من یاد دهد .(جمعیت اشک می ریزد ، حرفهای افشین به دل همه نشسته است ). ادامه می دهد : قیصرمعدلی بود از تمام خورشیدهای ناب درون انسان و وقتی اورا پیدا کردم ، آن "آن"ِ گمشده ای را که حافظ هم می گوید ، یافتم . وقتی قیصر شعر می خواند یا حافظ می خواند ، احساس می کردم این شعرها از دهان خود حافظ بیرون می آید .شاید این خیلی ادعای بزرگی باشد ، اما او این کار را کرد و در جوانی هم کامل و پخته و پیر بود و آن توانمندی و پاکی شعرش را چون یوسف مصری به ثمن بخس نفروخت.
- سهیل که نشان می دهد گاهی علایق سیاسی اش بیش از شعر برایش ارزش دارد ، خاطره ای را البته به نقل از یکی از دوستانش نقل می کند : در زمان دولت پیشین به مناسبتی مسئولان رایزنی های فرهنگی جمهوری اسلامی در تهران جمع شده بودند و سخنران مراسم هم آقای خاتمی بود ، قیصر هم دعوت داشت اما زمانی رسید که آقای خاتمی داشت از سالن خارج می شد .آقای خاتمی با نوعی طنز به قیصر گفت : آقای امین پور ! شما و اینجا ؟ جلسه رایزنها ؟ قیصرهم ( لابد به خاطر آنکه راه آقای خاتمی را گرفته بود )،گفت :آنها رایزن هستند و ما راهزن ! آقای خاتمی هم فورا گفت : گر راهزن توباشی صد کاروان توان زد !

- "فریدون عمو زاده خلیلی " که در حوزه هنری 10 سال با قیصر هم اطاق بوده و بعدها در سروش نوجوان با او در یک اطاق کار می کرده است هم خاطره کوتاه اما پرمعنایی نقل می کند : من گریه قیصر و حتی بغضش را ندیده بودم و او خیلی ابا داشت که کسی او را در چنین حالتی ببیند. ما هم روالمان این بود که او شعرهایش را برای من می خواند تا مثلا من اشکالش را بگیرم و من هم قصه هایم را می خواندم تا او درباره آنها نظر بدهد . یک بار او منظومه " ظهر روز دهم " را که درباره حضرت قاسم "ع " است تازه سروده بود و داشت آن را برای من می خواند تا رسید به این عبارت که او با شمشیرش گویی زمین کربلا را شُخم می زد که ناگهان بغضش ترکید و شروع کرد به گریستن و چون دید برای اولین بار گریه اش را دیده ام ، خندید و با تکیه کلام همیشگی اش گفت : الکی بود .
- مجری برنامه که بین هر خاطره، نکته ای را یادآوری می کند می گوید : قیصر نشان داد برخلاف آنچه مرتب تکرار می کنند که ما امروز بحران شعر داریم ، در واقع ما بحران شاعر داریم .
- "سعید بیابانکی " سروده اش را می خواند : پنداشتم که باغ گلی پرپر است او / دیدم که نه ،برادر ِ من قیصر است او / هرکوچه باغ را که سرک می کشم هنوز / می بینم از تمام درختان سَر است او ...
- سهیل ، خاطره ای از زمان دفاع قیصر از پایان نامه اش می گوید : سال 76بود و همه ما به مراسم دفاع او از پایان نامه دکترایش یعنی کتاب " سنت و نوآوری در شعر معاصر" رفته بودیم . استاد راهنمای قیصر ، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی و استاد مشاورش دکتر تقی پورنامداریان بود . درآن مراسم دکتر شفیعی کدکنی طی سخنانی گفت : امروز در این دانشگاه مهمترین رساله ای عرضه می شود که از زمان تاسیس دانشکده ادبیات و دفاع دکتر محمد معین تاکنون سابقه نداشته است و آن پایان نامه آقای قیصر امین پور است و قیصر هم بلافاصله با هوشمندی شاگردانه ای گفت : خیر ، بهترین رساله بعداز رساله دکتر معین، رساله دکتر شفیعی کدکنی با عنوان "صور خیال در شعر فارسی" است .
- دکتر" مرتضی کاخی" هم با شروع سخنانش اشک را در چشم حاضران نشاند. او گفت: در این سالها من جز برای دو نفر سخن نگفته ام: مهدی اخوان ثالث و قیصر امین پور. سپس خاطره ای را گفت: زمانی که نخستین بار در بیماستان بستری شد ، فوری به دیدارش شتافتم. دست و پای باند پیچی شده اش آویزان بود. شاید در تمام یک ربع یا نیم ساعتی که آنجا بودم بیش از دو کلمه با هم سخن نگفتیم اما تمام این مدت به همدیگر نگاه کردیم با نگاه با هم حرف می زدیم و من فکر می کردم که او چقدر به شعرش نزدیک است.
دکتر کاخی جمله آخرش را این گونه توضیح داد: اگر کسی تمام شعر های فارسی را از گذشته تا حال به طور کامل بداند ، اگر قریحه نداشته باشد نمی تواند شعر خوب بگوید و قیصر این قریحه را به طور کامل داشت. او علاوه بر آن بسیار زلال، بی شائبه، شجاع، رنج کشیده و دوستدار مظلومان و مدافع مردمان از بن دندان بود نه از سر تظاهر. قیصر بین خیر و زیبایی که ظاهرا می توانند متمایز باشند یعنی بین خیر جامعه را خواستن و زیبایی در شعر یا زیبا گفتن شعر ، چنان رابطه ای برقرار کرد که در کسان دیگر کمتر موجود است. او در شعرش عبوس نبود و این جمله او همیشه در ذهن من است که : "زیبایی زیباست، از آن زیباتر، زیبا دیدن است و از آن زیباتر، دیدن ِ زیبایی است و می ترسم به جایی برسم که بگویم: انکار زیبایی، انکار خداست".
- دکتر "فاطمه راکعی" هم به اختصار سخن گفت: آخرین پنجشنبه ای که در دفتر خانه شاعران بودیم ، از حالش پرسیدم . گفت : هیچ خوب نیستم . او معمولا از نگرانی ما نگران می شد برای همین دیگر ادامه نداد . در همین موقع تلفن زنگ زد، من بسرعت خودم را به تلفن رساندم تا کسی مزاحم او نشود. فردی از شهرستان بود که می خواست معنی بیتی از حافظ را از قیصر بپرسد. از آنجا که حال قیصر خوب نبود سعی کردم خودم پاسخی در حد توانم به آن تلفن بدهم. قیصر پرسید چه کسی است و چه کار دارد و وقتی فهمید موضوع چیست حدود یک ربع بیست دقیقه وقتش را گذاشت و از کتابهایی که در کتابخانه کوچک ما بود مطالعه کرد تا پاسخ تلفن یک شهرستانی ناشناس را بدهد و من به این فکر می کردم که او "مهربانی محض" است. او می خواست هرچه دارد و ندارد را سخاوتمندانه به دیگران ببخشد.
- تعبیر "مهربانی" در خاطره خانم راکعی، مجری را به سالهای دور برد: آن سالها که با حسن حسینی و قیصر و محمد رضا محمدی، شعرهای جُنگ سوره را انتخاب می کردیم.زمانی که قیصر نبود ، به راحتی روی شعر های ضعیف خط می کشیدیم و آنها را حذف می کردیم اما وقتی قیصر بود از ما می خواست تا آنجا که می توانیم شعرهای ضعیف را خودمان دستی به سر و رویش بکشیم و قابل چاپش کنیم و معمولا این کار را خود به عهده می گرفت . لذا حسن حسینی می گفت: قیصر! این مهربانی تو، هم کار دست خودت می دهد و هم ما را توی زحمت می اندازد . بعدها حسینی در کتاب"براده ها" یش شاید در واکنش به این گونه موارد ، نوشت: "اصلاح یک شعر بد، به مراتب سخت تر از سرودن یک شعر خوب است".
- "سید حسام الدین سراج" با سه تاری در دست به همراه آقایان جلالی( نوازنده عود) و ورزیده ( نوازنده نی) ، سه قطعه را در دستگاه سه گاه اجرا کرد: 1- غزلی از حافظ با مطلع: صبا وقت سحر، بویی ز زلف یار می آورد/ دل شوریده ما را به بو در کار می آورد ، 2- ساز و آواز با شعری ازقیصر: ای شکوه بی کران، اندوه من !/ آسماندریای جنگلکوه من ! گم شدی ای نیمه سیب دلم / ای من ِمن ! ای تمام روح من ! و 3- تصنیفی در دستگاه شور که شعر آن از "فاطمه سالاروند" بود.
- دکتر "بهروز یاسمی" هم به خاطره ای اشاره کرد، به شعری که قیصر گفته و اولین بار آن را در روزنامه کیهان چاپ کرده بود: صبح بی تو رنگ بعدازظهر یک آدینه دارد/ بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد/ بی تو می گویند تعطیل است کار عشق بازی/عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد...
یاسمی گفت به قیصر گفتم: صبح چگونه رنگ بعدازظهر دارد یا مهربانی چگونه با کینه جمع می شوند و ... قیصر جواب داد: راستش من این شعر را درباره "انجمن حجتیه" گفته ام که بدون مهربانی و عشق بازی ،ادعای ارادت به امام زمان دارند.
دکتر یاسمی سپس شعری را برای قیصر خواند: پرید از سر بامم، کبوتری که تو بودی / شکست پیش نگاهم، صنوبری که تو بودی...
- شاعران، می آیند و می روند، سخنرانان خاطره می گویند اما پر رنگ ترین اتفاق در حاشیه، دسته دسته کتاب ها و سی دی های قیصر است که مردانی هن هن کنان آنها را از انبار می آورند و به چشم بر هم زدنی همه آنها به فروش می رسد.
- صدا در سالن کناری نمی آید. ناصر فیض طنز پرداز خوب ، مقاله ای مفصل اما به گفته کسانی که صدای او را شنیده اند بسیار تحقیقی و دقیق درباره شعر قیصر ارائه می کند. صدا در سالن کناری نمی آید، به ایوان می آیم، آنجا هر چند صدا بهتر است اما نمی توانی دقیق بفهمی که سخنران چه می گوید.همه گوشها را تیز کرده اند تا شعر طنز فیض را که با ردیف "در آورده اند" سروده است ، بشنوند.
- از خیر تصویرمی گذرم ، خودم را به نزدیکترین بلند گو می رسانم . "محمد کاظم کاظمی" درباره "جامعیت و تعادل در شعر و شخصیت مرحوم قیصر امین پور" سخن می گوید ؛ با تسلط کامل و بدون آنکه نوشته ای همراه خود داشته باشد . می گوید :در یکی از نخستین دوره های کنگره شعر جوان ، از شاعران حاضر نظرخواهی کردیم که کدام شاعر معاصر در نزد شما محبوبتر است . نتیجه نظرخواهی قیصر ، در راس هرم محبوبترین ها بود . امروز هم اگر چنین نظرخواهیی شود ، نتیجه ای متفاوت با آن زمان (سالهای 70 - 69) نخواهیم داشت . این نشان می دهد علی رغم اینکه در دوره ای شاید شاعری محبوب شود و بعد افول کند ، قیصر در حد متعادلی از محبوبیت بالا بوده و این محبوبیت تداوم داشته است ؛ درست مثل حافظ که شاید کسانی در دوره هایی به طور مقطعی ، محبوبتر از او شدند اما امروز حتی نامی از آنها نیست و خود حافظ محبوبیت مستدام دارد .

- حرفهای "مریم رزاقی " هم ساده و دلنشین بود . او از شعری که قرار بود در کنگره شعرجوان 15 سال پیش بخواند گفت و اینکه قیصر ، آن را اصلاح کرده بود اما وقتی در نگاهش نوعی اکراه دید با مهربانی گفت : شما شاعر و صاحب این شعر هستید ؛ هر جور که دوست دارید بخوانید . وی افزود : من اکنون سالهاست آن شعر را آنگونه که قیصر تصحیح کرده بود می خوانم : "لبخند را مضایقه کردی ز چشم من / خورشید را به صبح سیاهم نمی دهی" و نه آنگونه که آن بار در آن کنگره خواندم :" خورشید را مضایقه کردی ز صبح من / خورشید را به صبح سیاهم نمی دهی".
- "سید صابر موسوی" هم سه خاطره کوتاه از قیصر می گوید و شعری که برای او سروده است :از بس قلمها غرق مشق آب و نانند / دیگر تمام عاشقان بی داستانند/ در حسرت رسوا شدن مانده اند عشاق / دیوانگان دلتنگ سنگ کودکانند/ فرهادها دیگر اسیر چشم زخمند / چندی است از زخم زبانها در امانند...
- "فاطمه سالاروند" به نکته جالبی اشاره می کند : بی توجهی و کم توجهی به ارزش واژه . او پیشنهاد می کند شعر قیصر را با نگاهی به موضوع ارزش واژه در شعرهای او ، دوباره خوانی کنند. او البته قول می دهد که خودش هم این موضوع را در دستور پژوهش قرار دهد.
- مجری از مرحوم استاد "مهرداد اوستا" یاد می کند و القابی که به قیصر و حسینی داده بود : به قیصر می گفت "شیخ رباعی" و به حسن حسینی "میر رباعی".
- بعد از خاطره سینا بهمنش ، سهیل خاطره ای از ادب والای قیصر می گوید : در یکی از شماره های نشریه ای که سالها پیش شعری از قیصر را در آن آورده بودیم ، عکسی دسته جمعی از خودمان را چاپ کرده بودیم که سلمان هراتی هم در میانمان بود . وقتی چاپ شده مجله را به قیصر نشان دادیم ، به جای آنکه خوشحال شود بسیار ناراحت شد و با تکیه کلام همیشگی اش گفت : ای خانه ات ...( "خراب" اش را نمی گفت! ) . گفتم : مگر چی شده ؟ گفت : مگر نمی بینی در دستم سیگار است ؟ گفتم : چرا ، حالا مگه چی شده ؟ گفت : اگر پدرم این را ببیند چه می شود ؟ تا حالا پدرم مرا با سیگار ندیده است . او دغدغه فراوانی داشت تا نهایت ادب و احترام را نسبت به پدرش داشته باشد ؛ دغدغه ای که پس از مرگش ، همسر قیصر هم نسبت به پدر بزرگوار او داشته است .
- "حسن یوسف زمانی" آهنگساز با ویولونی که در دست دارد ، قطعاتی به یاد قیصر می نوازد و در ابتدا از آلبومی که با شعرهای قیصر و با صدای "صدیق تعریف" تمرین شده و در آستانه انتشار بود، یاد می کند و می گوید : مرگ قیصر ، آن آرزو را هم در خاک کرد.
- ساعد هم با اینکه وقت جلسه خیلی گذشته است ( و ظاهرا با سهیل به یک مجلس عروسی هم دعوتند که نمی شود نروند !) ، با اصرار مجری چند کلمه ای از قیصر می گوید : هم امین پور و هم شعرش نامیرا ست و من خودم هنوز هر گاه با او درد دل می کنم ، آرام می شوم . او با کتابی که در دست دارد ، تفالی به قیصر می زند که شعر او خطاب به "آیه" (دخترش) می آید: ای آیه های آیه من در کتاب تو / ای امتداد سایه من ، آفتاب تو / ای نام من ، تمام من ، ای شعر ناتمام / بگذار تا سروده شوم در کتاب تو ...
- فیلم کوتاه مستندی که درباره قیصر تهیه شده است پایان بخش این مراسم است . برخی از اظهار نظرها در این فیلم بسیار قابل تامل بود از جمله حرفهای خانم راکعی : قیصر ، مفهوم مرگ را برای من عوض کرد و آن را به زندگی تبدیل کرد . در حقیقت قیصر ، مرگ را زندگی کرد.
- و من با این جمله و با حرفهایی که قبلا از ساعد و افشین علا شنیده ام ، به این فکر می کنم که چقدر این مفهوم ، عمیق و واقعی است . افشین بارها در طی این یک سال گفت : چه کسی می گوید قیصر مرده است ؟ من از اینکه دیگران ناراحتند تعجب می کنم ؛ من هیچ ناراحت نیستم چون قیصر قطعا نمرده است ؛ او زنده است ، با ما قدم می زند ، شعرهای ما را می شنود ، لبخند می زند و مثل گذشته دارد زندگی می کند ...
- هوا دیگر کاملا تاریک شده است و گنجشکهای باغ خانه شاعران جوان ، بی توجه به سالن ، درست مثل روزهایی که قیصر در این ایوان قدم می زد ، همچنان دنیا را روی سرشان گذاشته اند . از زمان مشخص شده برای پایان مراسم ، بیش از دو ساعت گذشته است . راستی ! ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
این گزارش در سایت خبرگزاری جمهوری اسلامی ( ایرنا ) هم آمده است .عکسهایی از این مراسم را هم می توانید در اینجا مشاهده کنید .
از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی :
عین و شین و قاف
من ،
چیز دیگری سرم نمی شود
راستی !
من سرم نمی شود ، ولی
دلم که می شود !
پ . ن : پنجشنبه عصر ، از ساعت 30 /16 تا 30/ 19 ، خانه شعر جوان ، خیابان دولت ، سه راه نشاط یادتان نرود ؛ حتما مجلس خوبی خواهد بود ...




